![]()

هنوز ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهات
هنوز حرمت خونست
پرنده دل من
هنوز بی آشیونست
بیا پر از امیده
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته
توی آسمون دنیا
هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست
آسمون جایی نداره
واسه من
واسه من تنهایی درده
درد هیچ کسو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو
تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم این رو
که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن
شعر تنهایی بخونم

"
لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
ا
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحظهای حتی مرا اینگونه پنداری
ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
محمد علی بهمنی
برای مهر
تو همیشه در یاد منی
آسمان به آسمان
کوچه به کوچه
رویا به رویا
هر جایی که می نگرم با منی
اما....
دلم برایت تنگ می شود

سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند
و خواب آلوده دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم .
کجای جهان رفته ای ؟
نشان قدمهایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است .
باز نمی گردی ، می دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد .
شمس لنگرودی

باز هم به خودم قول می دهم دو کلمه را فراموش کنم:
تنهایی را
صبر را
باز هم به خودم قول می دهم دو چیز را در وجودم بسوزانم
عشق را
احساس را
باز هم دروغ های همیشگی را به خودم می گویم
شادی را
خوشبختی را
اما چه سود از این همه قول و قرار؟
می دانی
من به قول خودم با خودم هم وفا نمی کنم
مانده ام این همه بی وفایی از کجاست ؟
از دلم که فقط عشق می خواهد و احساس یار دیرینه اش است
یا
از بغضم که در تنهایی هایم می شکند و کاسه صبرم را لبریز می کند
ویا از.......
نه
نمی دانم این بی وفایی از کجاست؟
خدایا هر روز احساس می کنم تپش های قلبم به خاطر وجود کسی است
و در شعرهایم هنوز جای خالی اسم کسی دیده می شود
خدای من هنوزنتوانسته ام چشمانش را دردفترم نقاشی کنم
خدای مهربان من
خسته شدم از این همه تنهایی
خدایا پس کی می خواهی این همه خالی را پر کنی؟
دل من یه عمری تنها بودی
آخرشم تو تنهایی می میری
هر جا می ری یه بغضی تو گلوته
به این می گن عاقبت اسیری
دل من سنگ صبورم شدی
یه روز خوش تو زندگی ندیدی
همه رسیدن به خواسته هاشون
تو هم به این نخواسته هات رسیدی
دل من بگو گناهت چی بود
که این روزا هی داری بد می آری
تو لاک تنهایی بازم تو رفتی
حوصله هیچ کسی رو نداری
هر چی می خونم همش از غم می گم
از این دل شکسته بازم می گم
تموم دلتنگی و غصه هامو
با گریه هام از ته قلبم می گم
زمونه خواست بمیره این دل من
درس غمو بگیره این دل من
دنیا به این بزرگیه ولی حیف
تو سینه ام اسیره این دل من
مصطفی اوصانلو
بیا تا پیدا شم
تو باش تا من باشم
هنوز می شینم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو
تو با این دل کندن کجا رفتی بی من
بگونزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رهاشم از این همه درد
که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم
که من از من بی خبرم
به هوای خونه بیا
تا پیدا شم
نذار تنها باشم
سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست
گردر این خلوت بمیرم هیچ کس آگاه نیست
من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی
این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست
در این حوزه مغناطیسی همه دلها ربوده می شود
سفید و سیاه ندارد
دلیلش دل من
ای جاذبه بزرگ
دلم را که تا خود خورشید برده ای
سیاه باز مگردان
وگرنه،تمام عمر شرمنده آفتاب خواهد ماند.
محمد مهدی زاهدی
باید بروم
تا کوچه های دور
تا خانه های بی ضریح
تا خیابان های بی حرم
ای معمار بزرگ دلها
در خانه دلم حرمی
و در قاب چشمم ضریحی نصب کن
تا همه خاکم مشهد تو باشد.
قنوت ام رو به بالا خشکیده
لبانم خسته از این حرفهای تکراری
سجاده ام هر روز خیس تر می شود از بارش چشمانم
خدایا
لا اقل ذره ای از صبرت بر کاسه ام ریز
تا شاید درمانی باشد بر درد های بی پایان ام
روزهای جوانی ام را می گذرانم
به سرعت برق
به سرعت باد
و من در امید تولد آرزوهایم
روزهای جوانی ام را می میرانم
روزها از پی یک دیگر
می سوزند
می میرند
نمی دانم
اصلا نمی دانم
آیا زا پس این مرگ تولدی خواهد بود؟؟؟
ای مردم من می خواهم اعتراف کنم
من می خندم ولی در درونم کوهی از غم نهفته
من قهقهه می زنم ولی چه کسی صدای ناله هایم را در دل شب می شنود
من به ظاهر شادم ولی غم تمام وجودم را گرفته
خسته ام از نگاه های خاکستری
خسته ام از حرف هایی که نمک می پاشند روی زخم دلم
تمامی حرفهایم در یک جمله خلاصه می شود
خسته ام از زندگی
زندگی که نمی شود گفت
بیائید اسمش را نفس کشیدن بگذاریم
خسته ام از این همه نفس کشیدن
خدایا ای خدای تمامی تنهایی هایم
به بزرگی ات سوگند می خورم
یا این نفس را هم بگیر
یا مرا با دیگری هم نفس ساز
تنها که می مانی زود عاشق می شوی
و دل می بندی
به پنجره ای که سالیان دراز رو به رویت بوده است
به میز ،به کتابخانه ات
دل می بندی ...
به همه چیز و
هیچ چیز ....
در تنهایی آنقدر نازک می شوی
که با سر انگشت یک عابر می شکنی
می پاشی
برای همیشه...
دلزده می شوی از آدمک هایی که به شعرهایت می خندند
و به احساس و نگاهت
و ژولیده اندام بی سرو سامانت
تنها که می مانی زود عاشق می شوی.
دنیا پور علی
تبلیغات 



